الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
148
الغدير ( فارسى )
8 - تسبيح ابو مسلم در دستش خدا را تسبيح مىگويد ابو مسلم خولانى تسبيحى در دست داشت كه پيوسته با آن خدا را تسبيح مىگفت . يك بار خوابش درربود و تسبيح بر بازوى او پيچيده شد و شروع كرد به تسبيح گفتن ، در حالى كه دو بازوى او مىچرخيد و مىگفت : منزهى تو اى رويانندهء گياهان ، اى پايندهء هميشگى . ابو مسلم به زنش گفت : اى ام مسلم ، بيا و اين شگفتترين شگفتىها را ببين . او كه آمد ، ديد تسبيح در بازوى ابو مسلم دور مىزند و سبحان اللّه مىگويد . چون نشست ، تسبيح خاموش شد . « 1 » 9 - گروهى بدون توشه و آذوقه سفر مىكنند گروهى پيش ابو مسلم خولانى آمدند و گفتند : آيا با ما به حج مىآيى ؟ گفت : بلى ، هرگاه يارانى پيدا كنم . گفتند : ما ياران توايم و با تو همراهى مىكنيم . او گفت : شما اصحاب و ياران من نيستيد ، چرا كه ياران من كسانى هستند كه توشه و آذوقه برندارند . گفتند : سبحان اللّه ! چگونه مىتوان بدون توشهء راه سفر كرد ؟ گفت : آيا نمىبينيد كه پرندگان بدون زاد و توشه هرصبح و شام به حركت درمىآيند و اين خداست كه به آنها غذا مىرساند و آنها نه خريد و فروشى دارند و نه كشت و زرع مىكنند ؟ آنها گفتند : ما با تو مىآييم ، گفت : پس به بركت خدا آماده شويد . بامدادان از دمشق حركت كردند و زاد و توشهاى با خود نبردند . هنگامى كه به منزل رسيدند ، گفتند : اى ابو مسلم ، نياز به خوراك داريم كه بخوريم و چهارپايان هم علف مىخواهند . گفت بسيار خوب ، و از آنجا دور شد . روى سنگها ايستاد و دو ركعت نماز خواند ، آنگاه دو زانو نشست و گفت : خدايا تو مىدانى كه چه انگيزهاى مرا از منزلم بيرون آورده است و فقط به قصد زيارت تو آمدهام . من ديدهام كه هرگاه گروهى از مردم بر بخيلى از اولاد آدم وارد شوند ، به قدر امكان از آنها پذيرايى مىكند و به مهماننوازى مىپردازد . ما همه مهمانان و زائران تو هستيم ، پس به ما غذا و نوشابه و به چهارپايان ما
--> ( 1 ) . تاريخ الشام : 7 / 318 .